درد دل
سلام عزيزم، ببخشيد كه مامان دير به دير مياد و وبلاگت رو به روز مي كنه. ولي خودت هم مي دوني كه با اين اتفاقهاي اخير كه افتاده، دلم نمياد كه اين خاطرات رو برات ثبت كنم ولي براي يادآوري خودت مي نويسم.
رو دوشنبه 92/10/16 چهلم مادربزرگم بود كه ما مراسم رو روز 5شنبه 92/10/12 كه تعطيل رسمي بود به خاطر شهادت امام رضا (ع) و آخر ماه صفر بود. خلاصه مراسم به خوبي برگزار شد و شما هم حسابي با بچه ها شلوغ كردي.
خلاصه روز 2شنبه كه چهلم واقعي بود شبش گوشيم زنگ خورد و ديدم ماماني (طيبه) گريه مي كنه و ميگه كه اون يكي مادربزرگم (مادربزرگ پدريم) فوت كرده و نميدوني چه شبي داشتيم اون شب. خيلي حالم بد شد و خيلي غصه خوردم. ديگه مادربزرگ ندارم و .....
پدر و مادرم و دايي ميثم به خاطر اينكه هوا برفي بود و جاده يخبندان تصميم گرفتند كه صبح روز سه شنبه حركت كنند و به سمت اراك برند ولي من به خاطر اينكه دايي امين مدرسه داشت و امتحان داشت ماماني گفت بمونم و براي سومش خودمو برسونم. روز سه شنبه 92/10/17 دفنش كردند. پيش پسرش (عموم كه شهيد شده بود) و اون طرف عموم هم پدربزرگم. روز پنجشنبه صبح زود ما هم حركت كرديم به سمت اراك و تو جاده يخبندون و هوا هم خيلي سرد. تا رسيديم شما با دايي امين كلي برف بازي كردي و خوشحال بودي. بالاخره روز سوم اين مادربزرگ هم تمام شد و ما هم جمعه برگشتيم تهران. دلم خيلي براي پدر و مادرم مي سوزه هردو شون باهم مادراشون از دست دادند. خدا بهشون صبر بده.
عزيزم ديگه إن شاءاله از اين اتفاقها نيفته، ولي مرگ سرنوشته همست و حقه.


درد دل
